

هردفعه که ما در مورد این فلان فلان شده حرف زدیم سروصدای بچه ها در آمد که این دیگه خدا زده تو سرش.تو ولش کن.من نمی دانم با این همه خاطره چی رو باید فراموش کنم؟ باید بنویسم.حالا که تابوی خاطرات دانشجویی من است می بایست زد به خاطرات شخصی. دوستان هم مدام می پرسند این سحر خانم که سوژه داستان من شده کی هست ومن باید توضیحی بدهم.یک سالی که این بشر یا همان شر خانه ما بود خیلی ماجراها رخ داد که هر دقیقه اش خاطره ای خوب یا بد برای هر دوی ما بود.از اولش شروع کنم که یک روز ناهار خانه آنها بودیم.ما به شور نوجوانی ها رفتیم توی اتاق خانم که هنوز مدرسه بود.یک دفتر خاطرات پیدا کردیم که در مورد همه توش مطلب بود بجز ما.خلاصه ما خودمان خودمان را با یک متن نسبتا عاشقانه اضافه کردیم توی دفتر.خانم که آمد حسابی جوش آورد طوری که وقتی من رفتم سرسفره وفقط کنار اوجای خالی بود ونشستم طوری خودش رااز کنار من جمع کرد که زن عموبا همان سادگی خاص خودش گفت مگه علی انگشتت کرد؟ این آغاز تمام جنگ های ما بود. یکی دوماهی درگیر بودیم که مفصل باید در مورد آن بنویسم.یکروز که در خاطره کل فامیل پررنگ است روزی بود که فیوز فشنگی خانه بدلیل اتصالی نامعلومی آتش گرفت ومن که خواستم درستش کنم خانم با لحن تندی گفت: اگه بخوایم خودکشی کنیم می ریم زیر قطار. همان شب بود که آنها مهمان ما بودند وهمسایه ها تلفن زدند وخبر را دادند.خبری که زن عمو را به بیمارستان فرستاد وتا سالها اسیر بیماری های جورواجور بود.خانه بدلیل همان اتصالی آتش گرفت وساعت دو شب من وخانم وبابا درست همان زمانی که عمو آلمان بود با چراغ قوه در حال جستجوی وسایل سالم بودیم.آنها به طبقه پایین خانه ما آمدند ویک سالی با هم زندگی کردیم. روزهای نیمه عاشقی نوجوانی آغاز شد.از روزهایی که مثل دزیره دستمال فرو می کرد توی سوتین هایش تا سن وسالش را بالاتر نشان دهد تا روزهایی که برای کنکور درس می خواند ومن داشتم کاردان فنی می شدم.حلق آسمان ستاره بالا می آورد تا شبهای مرا نورانی کند.خوابهای مرا قیچی کند که خودش را نشانم دهد.آینه قدی بلند یک طرفه ای بجای در اتاقم زده بودم که از داخل بیرون را می دیدم واز بیرون آینه بود.روزهایی که توی اتاق قایم می شدم وهمه فکر می کردند بیرونم تمرین رقص اورا در دومتری ام می دیدم وروحش خبر نداشت که من اورا می بینم. مسیر رفت وآمدم طنابی بود که از سقف بالکن تا زمین کشیده بودم.دخترهای محل هم پاتوقشان شده بود خانه ما.پگاه وانیس شاشو وترانه وروناک.گاهی هم فرزانه واعظم.جلوی همینها بود که با دمپایی ابری توی حیاط خیس خوردم زمین وهنوز با گذشت بیش از پانزده سال مچ دستم درد دارد.پاتوق اصلی خانه خان عمو یا همان پدر بزرگ بود وچایی های دیشلمه خان جون.وبدترین روز زندگی ام روزی بود که آمدم دیدم خان عمو وسط اتاق خوابیده،یک پارچه سفید هم رویش است وهمه فامیل دور او نشسته اند وگریه می کنند. من کمرنگ مانده ام وتو پررنگ.من سیاه مانده ام وتو سفید.نفسهایمان را بر می زدیم روی هم تا یکی شوند.از هرچه خاطره می گریزم مثل دختری که از خبر بارداری فرار می کند.مثل قدیم ها در پیاده رو که راه می روم دقت می کنم پایم روی خطوط بین موزاییک ها نرود.همان خطوطی که باعث شد اولین پاشنه اولین کفش پاشنه بلندت بشکند وپایت رگ به رگ شود.دیگر هرگز کفش پاشنه بلند نپوشیدی تا شب عروسیت.لاشه خاطرات بی ارزشی از این دست توی ذهنم مانده است. اما برگردیم به زندگی دانشجوییمان.کامنت گذار محترم همه را ناراحت کرد.اما کماکان روحیه ما را خراب کرد.البته اگر اینطوری حرف بزنم طرف کلی حال می کند ولی خوب باید تمام جوانب را در نظر گرفت.ممنونم از حمایت دوستان ولی برای این فرد کامنت ننویسید.جهت یاد آوری بعضی چیزها به بعضی ها علاوه بر عکسهای دانشجویی یکی دو تا عکس هم این پایین می گذارم.همین جواب خیلی از سوالات را خواهد داد فکر می کنم.منتظر عکسهای جنجالی من باش دوست عزیزم.من آنقدرها که ادعا می کنم حافظه ام بد نیست.


دفترهای سال هفتادونه را دارم می خوانم.صدای پاهای با دمپایی آنزمان خیلی زجرم می داده.در اتاق نشسته بودم ودر سکوت شب مطلب می نوشتم واین دمپایی ها که می آمدند ومی رفتند زجرآور بوده.گنجعلی می پرسد:چی می نویسی؟ ومن می گویم چیزی که ده سال بعد اگر خواندم یاد شما بیفتم.می گوید: حالت های نوشتنت را هم بنویس.مثلا دراز کشیده یا نشسته یا بالش به بغل وغیره. نوشته ام روزی شصت آیه قرآن در هر روز می خواندیم وجمشید بهترین کسی بود که این قانون را رعایت می کرد.در مورد مهندسی تعیین کیفیت چای در خوابگاه مطلب نوشتم.ما در تمام این سه سال هر روز یک شهردار داشتیم.مثلا روزی که من شهردار بودم وظیفه شستن ظروف واستکان ها ودم کردن چای با من بود.جاروی اتاق هم با جارو دستی غلطکی پلاستیکی انجام می شد.چای خشک را هم از بازار بیرجند می خریدیم که انصافا چایی های عالی می فروختند.
ترم آخری که خوابگاه ابوذر بودیم همه چیز با خوابگاه سه فرق می کرد.مثلا یک روز توی حیاط مسعود که دیگر هم اتاقی ما نبود کنسرت موسیقی گذاشت وبا ضربی که حمید عابدینی گرفته بود زد زیر آواز ویکی دوتا از بچه ها هم حسابی رقصیدند.حیاط ابوذر پراز سنگ ریزه بود وکسی فکر آسفالت آن نبود.چون قبلا خوابگاه دخترها بود دیوارهای بسیار بلندی داشت وتوالت هایش همیشه خدا گرفته بود.ما اتاق 301 بودیم.یکی مانده به آخر سالن وخلوت ترین جای سالن ولی فاصله اش با دستشویی ها بسیار زیاد بود.مدتی هم حمام های طرف ما را بدلیل آلودگی قارچی بستند وما می رفتیم آنطرف.سعید محمد حسینی هم هم اتاقی ما در آن سال بود که گاهی می رفت یزد شهر پدری یا بهتر بگویم پدر بزرگی اش ونان خشک های خوشمزه ای می آورد.ما هم می بردیم توی کلاس که با سروصدایش کلاس را بریزیم به هم.جمشید معاون هم که همیشه خدا در حال خرخوانی بود.جلال کامیاب هم که موقعی که سلامت روانی داشت با ما بود وهر وقت می زد به سرش آهنگ خرچنگ مردابی حبیب را صد بار گوش می کرد.سالن تلویزیون ابوذر هم ماجرایی بود.یک تخت کنار دیوارش بود که یکبار که فیلم می دیدیم یکهو شکست وهمه خوردیم زمین وکلی پایه خنده شد. سریال امام رضا را هم آنجا می دیدیم.ما که بالشمان را می بردیم وهفت هشت ده نفری جلوی تلویزیون دراز می کشیدیم ومتلک می گفتیم. در همان سال بود که با مهدی کارگران پاک ترین آدمی که تا به حال دیده ام دوست شدم وزدیم روی خط تحقیقات عرفانی .او در مورد موسیقی تئوری های جالبی داشت که تا یکی دوسال مرا از موسیقی متنفر کرد ولی دوری از بیرجند مرا به دنیای فعلی ام باز گرداند.گاهی که حوصله ای برای ابوذر فرمانی بود می آمد توی حیاط وساز عرفانی اش را می آورد ومی زد ودر موردش تبلیغ می کرد.
کمی در مورد کسانی بنویسم که مسلما با نوشتن در مورد آنها بعضی ها ناراحت می شوند وتوهین ها را شروع می کنند.اصلا اسم این بخش را می گذارم آدم های ممنوعه.یا آدمهای اسمشو نبر.شخصیت اول تمام غیبت های خوابگاهی وسوژه اصلی حرف ها رویا رجبی خراسانی بود .اولین دیدار من واو برمی گردد به همان روزی که شکور مشهد بود ومرا مامورکرد کارهای تبلیغاتی انجمن را بااو هماهنگ کنم.رویا تازه آمده بود دور وبر انجمنی که ما هیئت موسسش بودیم.طبق قراری که شکور برایمان گذاشته بود از فرید خواستم با من بیاید ورفتیم توی حیاط فنی ودر همان اولین دیدار فرید گفت این دختره چقدر پر حرفه.رویا قرار بود آیدا اسکندری را برای انجام کارهای خطاطی مربوط به انجمن بیاورد.یکی از بچه های کلاسمان بنام گیل عرب هم آنروز با ما بود وبعداز اینکه با رویا حرفمان تمام شد یک چیزهایی بار ما کرد.آن موقع ها سلام وعلیک بین بچه ها زیاد مد نبود.محمد تاج پور هم نمی دانم به چه دلیل به من گفت شکور که از مشهد برگردد رویا حتی به تو سلام هم نمی کند.(این چیزها عینا در دفترم نوشته شده ومن هم دارم بازنویسی می کنم.)
از اساتید هم که به لطف دوستان خاص کامنت گذارکه بدلیل تقاضایشان اسمشان را در این وبلاگ نمی نویسم می توانم به دکتر کاشانی اشاره کنم که از تمام کلاسهای بااو فراری بودم.دکتر پویان که استاد ما نبود ومال کامپیوتری ها بود ولی من با او انگلیسی حرف می زدم.استاد نصرآبادی که ترانس رابا نمره بیست بااو پاس کردم.استاد شمسی نژاد که یک عکس از اودارم که خواب است وبچه ها یواشکی از اوگرفته اند.فکر کنم در اردوی تهران بود.راستی بگویم تمام اردوهایی که انجمن علمی برگزار کرد من در آن نبودم چون مشغول انجام پروژه های بسیار مهمی با گروه نویسندگان دانشکده علوم بودم وکمتر با فنی ها می گشتم.حتی زمانی که از موسسه استاندارد وتحقیقات صنعتی برایم دعوتنامه کنفرانس تهران آمد وچشم خیلی ها گرد شد من کارت دعوت را دادم فرید فرزین برود وخودم نرفتم." من " در مورد کابین های تلفن مطلب نوشته که خالی از لطف نیست بگویم دو ترم آخر آنقدر تلفن های من زیاد بود واسم من از بلند گو اعلام می شد که گاهی بچه ها می آمدند روبروی کابین تلفن که ببینند من کی هستم که شبی حداقل سه تلفن دارم.
کلاسهای تک وان دو اوج عشق وحال ما بود که با آریو ورفقایش حال می کردیم ومتاسفانه عکسی نگرفتم واسامی که جلال می نویسد تنشان یادم هست ولی کله شان یادم نیست.من هم که دایم سیکن های دستم پکیده بود وچند باری هم سروصدای همکلاس ها را درآورد.عصرهایی که می خواستم بروم کلاس تک وان دو با کوله ای که هدیه "سوژه" در تهران به من بود می آمدم کلاس وفکر کنم کمی دخترانه بود با آن همه زیپش.ژتون ها را هم می گرفتیم ومی گذاشتیم توی کیف که وقتی لگد های آریو خورد توی ...خم هایمان بالا نیاوریم.لیست حضور وغیاب در کلاس هم مد کرده بودند دست به دست شود وهر کس اسم خودش را بنویسد.من هم در کلاسهای استاد شمسی نژاد زیر 25 ردیف موجود یک ردیف با خودکارم اضافه می کردم واسمم را در ردیف 26 می نوشتم.او هم خوب مرا می انداخت.
عکسهای زیر را اضافه می کنم که به قول جلال کمی به مغزتان فشار بیاورید تا اسامی یادتان بیاید.یک عکس هم از حمید دولی نژاد خدابیامرز هست.


يك حرف هايي مي ماند بيخ گلوي آدم . مي ماند و فرياد هم نمي شود . مي
ماند و بغض هم نمي شود . بغض يواشكي حتي . بغض ِ آخر شب ِ توي رختخواب كه اشك شود
آرام ... مي ماند بيخ گلوي آدم . هيچ چيزي نمي شود اصلا .
مي ماند و يك خنده هايي را ، يك لذت هايي را كمرنگ مي كند . مي ماند و سايه مي
اندازد روي هر چه بعد از اين .
جلال رجبی در مورد شماره های دانشجویی دوستانش مطلب نوشته است.بدون فکر شماره 77323119 یادم آمد.شماره اتاق های خوابگاه سه هم 206 و204 بودند.ولی من مال بقیه بچه ها را نمی دانم.
دوباره گریزی محتاطانه به خاطرات می زنم.ترم دوم سال 77 بود که من ومرتضی تنها شمالی کلاس که شبانه هم بود یک دفترچه بیمه کهنه پیدا کردیم ومرتضی از یک جوجه رنگی عکس گرفت وعکسش را با قیچی کوچک کرد وزد روی جلد دفترچه.بجای نام بیمه کننده هم اسم مرا نوشت وگذاشت توی کلاس های طبقه دوم.آنجا بود که خانم اینان لو دفترچه را پیدا کرد وآورد داد به من وگفت : اینم شناسنامه بچه تون آقای سعادت. وقتی دفترچه را باز کردم نصف کلاس زد زیر خنده ومعصومه دوستش گفت حالا یه مامان براش پیدا کن.من هم گفتم بیا خودت مامانش شو که کلی دلخور شد.بعد هم روابطش با ما سرسنگین شد.
بروم توی خاطرات وبخواهم اسم بچه ها را ننویسم لطفی ندارد.ما ترم آخری یک ازدواج دانشجویی توی کلاس داشتیم بین یکی از پسرهای هفتادوهفتی ودخترهای هفتاد وهشتی.پسره مال شیروان بود ودختره مشهدی.اسم آنها هم ایکس وایگرگ بود.حالا خانمه آدرس وبلاگم را دارد وبرایم می نویسد که مسیر زندگیش را اشتباه انتخاب کرده ومدام شوهرش مست می کند واورا کتک می زند.درست همان زمان یادم هست در آزمایشگاه مدار به او گفتم این شاید خوش تیپ باشد ولی مرد زندگی نیست.او حالا حرف مرا به خاطر می آورد وحتی خواندن مطالب سایت زناشوئی من تاثیری در روابط آنها ندارد.راستی جالب است که یک همکلاس ما بچه کلاس پنجم داشته باشد در حالی که هنوز نیمی از همدورههای ما مجردند. تمامی ازدواج های دانشجویی که دیده ام به همین سرنوشت دچار شدند.مثلا فریبرز وزنش که باز هم من در تست روینشناسی که از او گرفتم گفتم ضریب هوشی عشق ندارد ونباید با آن دختری که می خواست ازدواج کند.روابط آنها هم به هفت ماه نکشید ودر همان ایام عقد تمام شد.یکی دیگر از همکلاسهای ما که اتفاقا خواننده همین وبلاگ هم هست توسط یکی از پسرهای هفتاد وهفتی شبانه که نباید اسنش را برد دو سه سالی سرکار بود وتا جایی که من می دانم پدر ومادر پسر حاضر نشدند حتی برای خواستگاری بروند شهر اسمشو نبر.(چقدر مسخره شد این خاطرات نوشتن.)
ماه رمضان امسال یاد ماه رمضان های خوابگاه افتادم که چطور از سلف با وانت غذا می آوردند وما با قابلمه دم در خوابگاه صف می کشیدیم برای غذا.من وبهزاد ومجید هم که با صدای دعاهایی که از بلند گو پخش می شد توی سالن بیدار می شدیم.یادم هست یک سری بچه ها توی خوابگاه بودند که حتی با بیست سی میلی لیتر آب وضو می گرفتند ومثل ما نبودند که از اول تا آخر آب را باز بگذاریم.هر کدام از ما هم یک صابون وجا صابونی شخصی داشت که می گرفت دستش وتا دستشویی می رفت.اتاق ما هم که در تمام این سه سال دورترین اتاق به دستشویی وحمام بود.مسواک زدن ها هم که سوژه بود.یکی بود توی خوابگاه سه که شب وروز تمرین مداحی می کرد وهرچی فکر می کنم اسمش یادم نیست.او که توی سالن مسواک می زد وتا دستشویی ها قدم می زد واقعا از توی اتاق فکر می کردی یک اسب دارد دندانش را مسواک می زند.مجید هم همیشه اعتراض می کرد.
خوابگاه سه یاد آور روزهای درد ورنج است.بهزاد که مریض می شد توی خواب ناله می کرد.بدتر از او مجید که در زمان بحران افسردگی اش مدام می زد زیر گریه وحتی در خواب گریه می کرد وحرف می زد.یک شب هم که حالش خوب بود از تخت طبقه دوم شیرجه زد وسط اتاق انگار که می خواهد بپرد توی استخر وهمه را بیدار کرد.چقدر هم بساط خنده بود.بدترین صدای شبهای خوابگاه هم صدای قژقژ در چوبی توری بود که بیرون در بالکن نصب شده بود تا مگس های تنبل بیرجند نیایند توی اتاق. من که شبها بیدار بودم خیلی زجر بود برایم.کلی قلوه سنگ هم داشتیم که وقتی لباس ها را روی دیواره بالکن پهن می کردیم می گذاشتیم رویش تا باد نبرد.باحال ترین سوژه اتاق هم وقتی بود که یکی از بچه ها از خواب بیدار می شد،نگاهی به داخل شلوارش می کرد ومی رفت حمام.
داخل حمام تمام استعدادهای آواز می خواندند.بیشتر هم سیاوش وآهنگ شهر من من به تو می اندیشم.ما با یک تشت ولباس های چرک می رفتیم حمام وهمان تو لباس ها را هم می شستیم ومی آمدیم.یک بار که از حمام آمدم ودر کمدم را باز کردم تا حوله صورتم را بردارم یک رتیل سیاه از توی حوله افتاد روی پایم که اولش سکته زدم.بچه ها که زدند زیر خنده معلوم شد رتیل پلاستیکی است ومحض حالگیری بنده گذاشته شده است.
مسعود براتی پایه خنده کل بچه های مکانیک بود با لهجه غلیظ اصفهانی.ولی وقتی ادای زیبا گلشن آرا یا استاد رضاییشان را در می آورد اصلا لهجه نداشت.یک شب محسن ندایی قرار بود بیاید یک جزوه از مسعود بگیرد.همه خودمان را زدیم به خواب وچراغ ها را خاموش کردیم.محسن آرام در راباز کرد وآمد کنار تخت مسعود که جزوه را بردارد یکهو مسعود با صدای پارس شدید سگ محسن را ترساند.بنده خدا جوری ترسید که کلی خندیدیم.در اتاق ما همیشه دستگیره اش مشکل داشت وبا بدبختی باز می شد.من هم همیشه با بچه های مکانیک بودم وبا برقی ها هم اتاقی نمی شدم.شاید به همین دلیل خیلی از بچهها مرا به یادندارند ومن اسامی بچه ها یادم نیست.اتاق روبروی ما محمد شکری وصادق عشرتی بودند که می آمدند توی اتاق ما وجوک می گفتیم یا پشت سر یکی صفحه می گذاشتیم.محمد خرخوان ترین فرد کلاس ما بود که بندر عباس قبول شد ورفت.
خانم نون هم پرسیده ترم آخری این دختره که تو ماه رمضان با او راه می رفتم کی بود.داستان اورا هم بگویم.من قبل از آمدن به بیرجند تهران جنوب بودم ویک همکلاسی داشتیم بنام ساناز عبدی که چند تا دفتر شعر وخاطرات شخصی مرا توی کلاس دزدید ومن بعدها فهمیدم کار او بوده.بعد از حدود سه سال دست روزگار اورا هم فرستاد بیرجند ومن در اداره پست اورا دیدم که پولخرد می خواست ومرا هم شناخت.دفترهایم را پس داد ومدتی بااو راه می رفتیم وخاطرات تهران را مرور می کردیم.در تهران یک همکلاسی داشتیم بنام الهام فرامرزی که دعواهای لفظی من واو سوژه کل بچه های کلاس بود.کارمان حتی به جایی می کشید که استاد از کلاس بیرونمان می کرد.یک بار هم مادرش آمد وبا من حرف زد وگفت دخترش در خانه هم همینطوری است وجلوی چشم دختره اورا ضایع کرد که حال کردم.یک همکلاس قدبلند دیگر در تهران داشتیم بنام خانم آهنگ که خدای فیزیک بود وما با هم کرکری داشتیم.بخاطر همان فیزیک ما خوب شد وترم اول با گلدانی با نمره 5/18 پاس کردم. بهترین خاطره تهران هم شرط بندی روی بازی آبی وقرمز بود که آن سال استقلال زد (ایشالله فردا هم می زنه).ما هم 18 نفر بودیم که مهمان خانم ها شدیم ویک جعبه شیرینی تر خوردیم.بخصوص دوست صمیمی ام حمید رضا پیوندی که یک پایش کوتاه تر از دیگری بودومن رویم نمی شد بپرسم چرا.نامه هایی که برایم می آمد بیرجند وبرای بچه ها سوال بود چرا این همه نامه دارم از همین همکلاسها بود که برخلاف همکلاسهای کاردانی ام هنوز با من رابطه دارند ومیل می زنند.ترم اول خیلی از نامه هایم گم میشد که مهم تر از همه نامه مریم جعفری بود که حالا خانم نون می گوید دست کیست وهنوز هم آنرا دارد.باید بروم مشهد یقه اش را بگیرم.همان حادثه باعث شد مدام دنبال راهی برای امنیت نامه ها باشم وبالاخره صندوق پستی در بیرجند گرفتم.اما دوستانم باز هم به دانشگاه نامه می دادند که نمونه اش مرتضی اصغری بود که نامه ای با پاکت ارتش از پادگان محل خدمتش دادولی اسم مرا روی پاکت ننوشت ورفت توی گروه برق واستاد گلدانی با خواندنش فهمید مال من است ودر پاکت را چسباند وداد به من.13 دی ماه هفتاد وهشت بود که نامه ای از مهدی آمد که نوشته بود دوست صمیمی مشترکمان اسحاق به تومور مغزی مبتلا شده وبین ترم که رفتم شمال سر کوچه شان خشکم زد وقتی دیدم حجله اش را گذاشته اند وبعد هم بساط گریه زاری در خانه شان بود ومادر وخواهرانش که چطور زار می زدند.
دوستی هم داشتیم بنام احمد مهاجر که او هم مشهدی بود ومدام گیر می داد به من که چی می نویسم توی این دفترها وبجایش باید درس بخوانم.حالا ناراحتن چرا بیشتر از خاطرات وبچه ها ننوشتم که بخواهم محتاج یاد آوری دوستان باشم که کدام خاطره در کجا اتفاق افتاد.جدیدا هم ممنونم از خانم محمدی،سیمین عزیز که بزودی مادر می شود وخواب وخوراک نخواهد داشت،سمیرا ،مهرنوش،انیس،ملیحه ومرجانه دوستان کوهنوردم وهمنوردان بیرجند وتوچال پارسال و از همه مهمتر خانم یا آقای "من" که با کامنت هایش مجبورم کرد دارم حدود هجده دفتر دویست برگ را که از سال هفتاد وهفت تا هشتاد ودو نوشته ام می خوانم.بزودی باز هم از خاطراتم خواهم نوشت وبه محض پیدا کردن اسکنر خوب عکسهای بیرجند ودوستان را خواهم زد.از دوستانی هم که عکس می فرستند ممنون ولطفا هنگام پست کردن در پاکت ضخیم تری بگذارید که تا نخورند.لیلا جان،ممنون بابت زعفران ها وزود تر وبلاگت را بزن که ببینم چی می نویسی.در مورد سوالت هم اگر خدا بخواهد عید امسال یعنی ماه مارچ برنامه ریختم.ولی صددرصد نشده است.دفترهایم را هم می دهم به مهدی چوبین در مشهد که بعدها برایم پست کند.دلت آب.
قلبم لبریز از شوق می شود . دستانم را باز می کنم تا سهم بیشتری از باران را از آن ِِِ خود کنم . خیس می شوم . آنقدر خیس که موهای صاف و اتوکشیده ام دوباره به رقص در می آیند .
چطور میشه ده سال خاطره و زندگی رو جمع کرد توی چند تا چمدون و بسته؟
نفرستید . جان مادرتان نفرستید این ایمیل های
تبلیغاتی را توی این اینباکس بدبخت که از دیروز تا الان 32 تا ایمیل باز نشده
دارد. بعد هم که باز می کنی می بینی یارو هرچه دم دستش داشته دی وی دی کرده و
فرستاده ! از آموزش آلمانی در خواب! تا حفظ حافظ در یک روز !
آخر شما به چه فکر می کنید که مثلا عکس سینه برجسته خانم جولیا رابرتز
را مناسب دی وی دی کردن می بینید یا سریالهای آبکی تلویزیون ایران را ! به هرچه می
پرستید من نه آرایش لبنانی و خلیجی به دردم می خورد نه شینیون های
فانتزی . باور کنید موهایم کوتاه کوتاه است نیاز به آموزش مسائل زناشویی
هم ندارم .... فال هفته هم نمی خواهم فعلا سرنوشتمان را تا یک دهه آقایان
پیشاپیش رقم زده اند طوری که نیازی به فال نباشد !
راه های جذب همسر به زندگی هم احتیاج ندارم چون همسری که با این راه ها
باید جذب زندگی شود می خواهم 70 سال سیاه نشود ! نه سریال lost
را احتیاج دارم و نه جدیدترین خبر از زندگی خصوصی برادپیت و نه شیرینی
پزی به سبک خانم ها ساناز و سانیا ....
نفرستید . جان مادرتان این ایمیل های تبلیغاتی را نفرستید!

