خاطرات علی سعادت
خاطرات مشهد در سه روز اخیر
پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 6:48
/**/
خاطرات مشهد در سه روز اخیر:اول از همه اینکه
حسابی حرم خلوت بود ومن در تمام عمرم ندیده بودم اینقدر راحت بشود زیارت کرد.دوما
اینکه قرار شده در مورد بچه های دانشکده خودمان به در خواست دوست ویژه ام که متاهل
هم شده وشوهر خوبی هم دارد حرفی نزنم.فقط آمار بچه ها را خوب داشت یا در خیابان
همه را دیده بودوخودش یک چیزهایی حدس زده بود.به شماره قدیمی عباس زراعتی وشکور
شکوری زنگ زدم ولی گویا شماره خانه شان عوض شده است.از محمد رضا حسین آبادی هم که
مادرش خانه بود وآمار داد خبر می رسد که در برق شیروان کار می کند.یکی خبری از او
بدهد بد نیست.گرچه از بالا رفتن آمار خاموشی های شیروان در سال اخیر می شود حدس زد
او چکار می کند. به محمد تاج پور هم زنگ زدیم که خانمش شماره اورا نداد وفقط گفت سرکار
است واگر در آن سروصدادرست شنیده باشم در شرکت یخچال سازی الکترو استیل کار می
کند.جالب است که همین حالا زنگ زد وشماره موبایل خودش وشکور را داد. دو تا پسر
کاکل زری هم دارد که خدا برایش سلامت نگه دارد .با آریوبرزن مافی هم تلفنی حرف زدم
وبزودی پدر یک سه قلوی کاکل زری که دو تا پسر ویکی دخترند خواهد شد.او در معدن
فیروزه نیشابورکار می کند وخدارا شکر موفق بوده است.بهزاد غلامپور راهم حضورا دیدم
که پشتیبانی دستگاههای هوشمند داخل مغازه هارا برعهده دارد وکلاسهای آموزش
بازرگانی هم می رود. مهدی چوبینه هم سرپرست سایت دانشگاه پیراپزشکی مشهد در ابتدای
بلوار فلسطین است و با او تا سایت هم رفتم که پراز دختر بود ولی او هنوز آمریکاست
وهیچ غلطی نمی تواند بکند و حداقل قاطی مرغها شود.
زدیم به خاطرات صنایع ومعادن وکارخدا را ببین
خوردیم به یکی از همکلاسهای قدیم مهدی البته نه رشته کامپیوتر.ولی از صنایع
ومعادنی ها که به برکت وجود داود مختاری در آن دانشکده همه چیز رادر مورد من می
دانست ومرا بهتر از خیلی از صنایع ومعادنی ها می شناخت.در مورد او هم چون قول دادم
حرفی نمی زنم.فقط یک شوهری کرده بلند تر از خودش وخیلی هیکلی تر از همه کسانی که
دوروبرمان داریم والبته به خودش هم می آید.چون دست کمی از دایناسور نداشت.حاصل این
دیدار هم یک ناهار بود که مهدی پیاده شد.ولی خیلی از خاطرات را او به یاد داشت که
خودمان یادمان رفته بود.مثلا در مورد کارگاه کامپیوتر ترم اول با استاد نوابی که
هر جلسه نازنین با یک عدد گل رز می آمد
توی کلاس واستاد بدجوری توی کف او می رفت ودرس دادن از یادش می رفت.یا در مورد سرقت
کیف داود که مهدی کرجی از طبقه دوم رفته بود توی اتاق داود اینا وکیف را با دندان
گرفته بود وآورده بود بیرون ورسانده بود به شیدا.او همچنین می دانست در ماجرای
سرقت کیف شیدا کی اعظم وایمان را لوداد وکی پای من ومهدی را به دفتر مهندس نثاری
باز کرد.راستی لیلی حسین زاده هم با داداش محمد مالک ازدواج کرده است.بیچاره چقدر
مشروب برای این بشر از نگهبانی خوابگاه رد می کرد داخل وگیر نمی افتاد.مامور فوق
حتی خبر داشت من ومهدی وداود چه شبهایی می رفتیم طرف خوابگاه دخترها که از ساعت نه
شب ممنوع بود وبند رخت ها را یکبار با روش های خودمان بریدیم....
او همچنین از زمان بعداز رفتن من گفت که آرمان
وآرش اخراج شدند ویک ترم در خرابه ها زندگی می کردند ومدام فاطی طلا مهمان آنها
بود.از دعوای مهدی در اردوی دوروبر بیرجند با مسئول خوابگاه دخترها گفت وبعد که
مسئولیت دخترها به مهدی داده شد.از فوتبال مهدی با دخترها گفت واز خیس کردن دخترها
با آب وآب بازی های آنروز.بالاخره یکی پیدا شد که از مهدی خاطره خوشی داشت.او
همچنین از کنفرانس خانم شمسی نژاد گفت که صندلی چرخداری که مهدی روی آن نشسته بود
ناگهان شکست وچرخهای مهدی رفت هوا.(در ضمن طوری خندید که همه مردم داخل پیتزا
فروشی چپ چپ نگاهمان کردند.کاش کسی خبری از یاسا کاشی داشت.یک شب از شبهای آخر
حضور من در بیرجند در اتاق یاسا اینها فیلم ماری را با بازی بن استیلر وکامرون
دیاز دیدیم وخیلی چسبید.بعد از آن یادم نیست بساط فیلم داشته باشیم.خوب در پست
بعدی خبرهایی از شکور هم می دهم.به محض خلوت شدن سرم به این جانور بی معرفت زنگ
خواهم زد که به هر بنی بشری میل می زند جز دوستان قدیمی.با آرزوی خوشبختی تمام
رفقا.
/*]]-->
نوشته شده توسط علی سعادت
| لینک ثابت |
مشهد نوردی
شنبه بیست و یکم دی 1387 13:38
من الان مشهدم وغیر از مهدی چوبینه خبری از سایر دوستان نیست.همین.
الان مجردی داریم در خیابان راهنمایی وسجاد می گردیم وخیلی از خاطراتم زنده شد.باز هم همین.
نوشته شده توسط علی سعادت
| لینک ثابت |

