درگیری ها تمام شد.پگاه حرفهایش را زد ورفت.من ماندم ودنیای گیجی ومخموری همیشه.من ماندم واستعاره های خودم.من ماندم وروزهایی که می بایست همراهتان باشم تا در جنگل های شمال تمشک بچینید وچیزی اذیتتان نکند.خر خاکی های لباس هایتان را بردارم که غش نکنید.آخوندک برایتان بگیرم که با ذره بین تماشایش کنید وبفهمید آنقدر هم ترسناک نبوده که هاچ زنبور عسل از او بترسد.نمی دانم چرا تیغ توی تن من نمی رفت ولی توی بدن شما مونگولها می رفت. آنقدر از زندگی عادی وقدیمیم دور شده ام که وقتی زنگ می زنم به دوستی در تهران واحوال خواهرکوچکش را می پرسم ومی گوید با دوست پسرش رفته بیرون تعجب کنم وشاخ روی سرم سبز شود.خوب برای ما نسل سوخته ها عجیب هم هست.به قول دوستی مائیم که از قافله عقبیم.حالا کفتارها هم وایاگرا می خورند.شاید وقتی آمدم خانه تان مهمانی وچای تعارفم می کردی باید وانمود می کردم حتی کک ومک های سینه ات را ندیده ام.من نبض هماغوشی با خون باشم ولی لذتش مال مردم بشود؟ خلیج عرب نقشه های جهان در حسرت غیرت این قوم باشد این قوم در حسرت دانلود فیلم های خفن یا بلوتوث کردن فیلم جدید یک یازده ساله ایرانی؟از کراوات وریش وپشم فرارکنم برسم به ایدز وهپاتیت وپولی که صرف مبارزه با آن می شود؟ باشد دیگر فک نمی زنم.من از مبارزه پیرزنی فقیر با پله های سه طبقه ساختمان نمی نویسم.می روم برف روی دیش را پاک کنم که مزخرفات خبری راتوی شستشوی مغزی ام جا کنم.شاید بهتر است بجای آروغ ویسکی وتکیلا برویم نیم ساعتی روبروی بهشت زهرا یا همین باغ رضوان خودمان بایستیم ومسافران ابدی را تماشا کنیم؟شب جمعه ها قلبمان برای چیز جدیدی بتپد واینقدر سند صیغه به بغل نباشیم.از آدامس لاویز وکونه سیگار بار زده هم فرار کنیم وشاید از تمام چیزهایی که تورا یاد من می آورد.از بازار تهران وکارکردن کنار پدر شوهرت همین یادم مانده که کسانی هستند که در یک روز هفده هزار سکه طلا خریدوفروش می کنند ومن هنوز در فکر پیرمردی هستم که دیروز آمده بود داروخانه مهشید اینا وچسب های مسکن درد برای دنده شکسته اش می خواست ودست آخر پول نداشت بدهد.من هنوز تعجب می کنم چطور وارد کنندگان موز کل ایران به نقل از رادیو جوان فقط سه نفرند وزندگی ما اینقدر بی معنی با تبلیغات تلویزیون گره خورده باشد؟ خیابان را که درست ببینیم پراست از بچه هایی که گریه می کنند وجی جی می خواهند ومادرانی که پول کافی برای خرید ندارند.باید خسته باشیم از تکرارهای هرروزه.باید خسته باشیم از بسترهای آلوده ای که فقط نیم ساعت اوج جداییمان از دردهایمان است. باید خسته باشیم از مانیتورهایی که سودی ندارند مگر اینکه یک جایمان قلمبه شود.همین.

