تبليغاتX
خاطرات علی سعادت
حمید دولی نژاد سه شنبه پنجم آبان 1388 6:51

دفترهای سال هفتادونه را دارم می خوانم.صدای پاهای با دمپایی آنزمان خیلی زجرم می داده.در اتاق نشسته بودم ودر سکوت شب مطلب می نوشتم واین دمپایی ها که می آمدند ومی رفتند زجرآور بوده.گنجعلی می پرسد:چی می نویسی؟ ومن می گویم چیزی که ده سال بعد اگر خواندم یاد شما بیفتم.می گوید: حالت های نوشتنت را هم بنویس.مثلا دراز کشیده یا نشسته یا بالش به بغل وغیره. نوشته ام روزی شصت آیه قرآن در هر روز می خواندیم وجمشید بهترین کسی بود که این قانون را رعایت می کرد.در مورد مهندسی تعیین کیفیت چای در خوابگاه مطلب نوشتم.ما در تمام این سه سال هر روز یک شهردار داشتیم.مثلا روزی که من شهردار بودم وظیفه شستن ظروف واستکان ها ودم کردن چای با من بود.جاروی اتاق هم با جارو دستی غلطکی پلاستیکی انجام می شد.چای خشک را هم از بازار بیرجند می خریدیم که انصافا چایی های عالی می فروختند.

ترم آخری که خوابگاه ابوذر بودیم همه چیز با خوابگاه سه فرق می کرد.مثلا یک روز توی حیاط مسعود که دیگر هم اتاقی ما نبود کنسرت موسیقی گذاشت وبا ضربی که حمید عابدینی گرفته بود زد زیر آواز ویکی دوتا از بچه ها هم حسابی رقصیدند.حیاط ابوذر پراز سنگ ریزه بود وکسی فکر آسفالت آن نبود.چون قبلا خوابگاه دخترها بود دیوارهای بسیار بلندی داشت وتوالت هایش همیشه خدا گرفته بود.ما اتاق 301 بودیم.یکی مانده به آخر سالن وخلوت ترین جای سالن ولی فاصله اش با دستشویی ها بسیار زیاد بود.مدتی هم حمام های طرف ما را بدلیل آلودگی قارچی بستند وما می رفتیم آنطرف.سعید محمد حسینی هم هم اتاقی ما در آن سال بود که گاهی می رفت یزد شهر پدری یا بهتر بگویم پدر بزرگی اش ونان خشک های خوشمزه ای می آورد.ما هم می بردیم توی کلاس که با سروصدایش کلاس را بریزیم به هم.جمشید معاون هم که همیشه خدا در حال خرخوانی بود.جلال کامیاب هم که موقعی که سلامت روانی داشت با ما بود وهر وقت می زد به سرش آهنگ خرچنگ مردابی حبیب را صد بار گوش می کرد.سالن تلویزیون ابوذر هم ماجرایی بود.یک تخت کنار دیوارش بود که یکبار که فیلم می دیدیم یکهو شکست وهمه خوردیم زمین وکلی پایه خنده شد. سریال امام رضا را هم آنجا می دیدیم.ما که بالشمان را می بردیم وهفت هشت ده نفری جلوی تلویزیون دراز می کشیدیم ومتلک می گفتیم. در همان سال بود که با مهدی کارگران پاک ترین آدمی که تا به حال دیده ام دوست شدم وزدیم روی خط تحقیقات عرفانی .او در مورد موسیقی تئوری های جالبی داشت که تا یکی دوسال مرا از موسیقی متنفر کرد ولی دوری از بیرجند مرا به دنیای فعلی ام باز گرداند.گاهی که حوصله ای برای ابوذر فرمانی بود می آمد توی حیاط وساز عرفانی اش را می آورد ومی زد ودر موردش تبلیغ می کرد.

کمی در مورد کسانی بنویسم که مسلما با نوشتن در مورد آنها بعضی ها ناراحت می شوند وتوهین ها را شروع می کنند.اصلا اسم این بخش را می گذارم آدم های ممنوعه.یا آدمهای اسمشو نبر.شخصیت اول تمام غیبت های خوابگاهی وسوژه اصلی حرف ها رویا رجبی خراسانی بود .اولین دیدار من واو برمی گردد به همان روزی که شکور مشهد بود ومرا مامورکرد کارهای تبلیغاتی انجمن را بااو هماهنگ کنم.رویا تازه آمده بود دور وبر انجمنی که ما هیئت موسسش بودیم.طبق قراری که شکور برایمان گذاشته بود از فرید خواستم با من بیاید ورفتیم توی حیاط فنی ودر همان اولین دیدار فرید گفت این دختره چقدر پر حرفه.رویا قرار بود آیدا اسکندری را برای انجام کارهای خطاطی مربوط به انجمن بیاورد.یکی از بچه های کلاسمان بنام گیل عرب هم آنروز با ما بود وبعداز اینکه با رویا حرفمان تمام شد یک چیزهایی بار ما کرد.آن موقع ها سلام وعلیک بین بچه ها زیاد مد نبود.محمد تاج پور هم نمی دانم به چه دلیل به من گفت شکور که از مشهد برگردد رویا حتی به تو سلام هم نمی کند.(این چیزها عینا در دفترم نوشته شده ومن هم دارم بازنویسی می کنم.)

از اساتید هم که به لطف دوستان خاص کامنت گذارکه بدلیل تقاضایشان اسمشان را در این وبلاگ نمی نویسم می توانم به دکتر کاشانی اشاره کنم که از تمام کلاسهای بااو فراری بودم.دکتر پویان که استاد ما نبود ومال کامپیوتری ها بود ولی من با او انگلیسی حرف می زدم.استاد نصرآبادی که ترانس رابا نمره بیست بااو پاس کردم.استاد شمسی نژاد که یک عکس از اودارم که خواب است وبچه ها یواشکی از اوگرفته اند.فکر کنم در اردوی تهران بود.راستی بگویم تمام اردوهایی که انجمن علمی برگزار کرد من در آن نبودم چون مشغول انجام پروژه های بسیار مهمی با گروه نویسندگان دانشکده علوم بودم وکمتر با فنی ها می گشتم.حتی زمانی که از موسسه استاندارد وتحقیقات صنعتی برایم دعوتنامه کنفرانس تهران آمد وچشم خیلی ها گرد شد من کارت دعوت را دادم فرید فرزین برود وخودم نرفتم." من " در مورد کابین های تلفن مطلب نوشته که خالی از لطف نیست بگویم دو ترم آخر آنقدر تلفن های من زیاد بود واسم من از بلند گو اعلام می شد که گاهی بچه ها می آمدند روبروی کابین تلفن که ببینند من کی هستم که شبی حداقل سه تلفن دارم.

کلاسهای تک وان دو اوج عشق وحال ما بود که با آریو ورفقایش حال می کردیم ومتاسفانه عکسی نگرفتم واسامی که جلال می نویسد تنشان یادم هست ولی کله شان یادم نیست.من هم که دایم سیکن های دستم پکیده بود وچند باری هم سروصدای همکلاس ها را درآورد.عصرهایی که می خواستم بروم کلاس تک وان دو با کوله ای که هدیه "سوژه" در تهران به من بود می آمدم کلاس وفکر کنم کمی دخترانه بود با آن همه زیپش.ژتون ها را هم می گرفتیم ومی گذاشتیم توی کیف که وقتی لگد های آریو خورد توی ...خم هایمان بالا نیاوریم.لیست حضور وغیاب در کلاس هم مد کرده بودند دست به دست شود وهر کس اسم خودش را بنویسد.من هم در کلاسهای استاد شمسی نژاد زیر 25 ردیف موجود یک ردیف با خودکارم اضافه می کردم واسمم را در ردیف 26 می نوشتم.او هم خوب مرا می انداخت.

عکسهای زیر را اضافه می کنم که به قول جلال کمی به مغزتان فشار بیاورید تا اسامی یادتان بیاید.یک عکس هم از حمید دولی نژاد خدابیامرز هست.


نوشته شده توسط علی سعادت  | لینک ثابت |

گذشته های خوب دوشنبه نهم شهریور 1388 5:16

روزهایی که با هم توی خانه تنها می ماندیم چه زیبا بودند.همیشه مهمانی می داد ومن بودم که باج می گرفتم تا گردن بندش را از پشت ببندم یا بند های پشت لباسش را گره بزنم.حتی باج می گرفتم که پنجره ها را ببندم که سروصدای ضبط بیرون نرود.و آنها مثل یک دانشجوی نوپای زراعت که تاثیر موسیقی راروی گلها امتحان می کند تاثیر موسیقی ناهنجاررا روی روح خودشان تست می کردند وشاید مثل گلها قدرت باروری شان بالا می رفت.چقدر محکم بودم وامروز باید خیابانها جای خود ثابت بمانند تا من نلنگم.دوستان بی سلام از کنارمان می گذرند وبه دنبال آینده خود می روند.عقده ها مثل گیاهی خودرو در درونمان رشد می کنند وما برچسب های موسیقی وکتاب وکامپیوتر را به تنهایی های خود می زنیم .شاید چون می ترسیم تنها باشیم.شاید اگر مثل همان روزی که در حمام از بیرون قفل شد جیغ می زنیم تا یکی بیاید ودر را برایمان چشم بسته باز کند.اینها ،این فرصت هایی که داشتیم واستفاده نکردیم خیانت هایی است که به روح امروزمان روا داشتیم.این جلوه گذشته ماست که آینده مارا زیر سوال می برد.این حضور ما در بین دوستان وحفظ دوستی ها در این شرایط روحی شعبده بازی بزرگی است.درست مثل همان روزها که از نیت خودمان هم بی خبر بودیم وناخودآگاه ماهی یک بار عاشق می شدیم.مثلا اینکه عاشق کسی بوده ای وحالا ازدواج کرده یا بچه دارد گناه است؟ حالا با او دوست بمانی اسمش می شود دسیسه ای که مسری است وبه همه بچه ها سرایت خواهد کرد؟

به گذشته های خود آویزان مانده ایم که بگوئیم چه؟ بگوئیم رخوت درون ما درمان شده است؟نیمی از ما در گذشته جا مانده ونیمی با خاطرات بدمان به آینده می رود.کاش می شد بتوانم بمانم.مثل تو پیله ای دور خودم بتنم وادعا کنم بزرگ شده ام،عوض شده ام.با ذهن برهنه خود (وشاید بدن برهنه)در سکوت برقصم وخودم را روی ترازوی آزادی وزن کنم.

باده نوشی که در آن روی وریایی نبود          بهتر از زهد فروشی که در آن روی وریاست

به ارتباط عاطفی که ما با اشیای خانه وعروسک های قدیمی وکتابها ووووداریم دقت کرده اید؟دل کندن از خیلی از چیزها برایمان سخت است.تصور کنید روزی چنان به انتها برسید که بخواهید از همه چیز دل بکنیدوبه سوی ناشناخته جدیدی بروید.مثل منی که با بالش خودم اخت شده ام.چمدان را که می بندی چه چیزهایی را نمی توانی با خودت ببری.حالا به جایی رسیده که اشیا شده اند کابوس خوابهای من.گاهی ما به همه بدبختی ها وخوشبختی های اطرافمان مربوط نیستیم وگاهی از همه آنها احساس گناه وسرخوردگی می کنیم.شاید ما هم جزئی از بازی دنیا باشیم.به قول سحر از کجامعلوم ما اصلا خودمان باشیم وتمام دنیای اطراف ما خواب یا خیالی طولانی نباشد؟ گاهی ما از وسط یک ماجرا شروع شده ایم وبه انتها نرسیده ایم.جالب است که هیچ چیز در زندگی ماتمام نمی شود.غم ها،شادی ها،رنگ بخت ها،دروغ ها،گریه ها،خنده ها ،تهمت ها واز همه بدتر دلتنگی ها.همه چیز در حد ذهنیتی دور .رویاهایی هستند که گاهی ماهها وسالها با ماست ودر حد آرزویی جلوه می کند وناگهان برعکس آن اتفاق می افتد.بارها وبارها.خیلی ها که ارزش خود را بالا می دانند بارها وبارها گول می خورند وبارها کسی می آید سرکارشان می گذارد.اسمش را می گذارم سیاه چال اعتماد.

نیمکتی ساخته بودم زیر درخت بید حیاط که بیشتر تابستانها تخت من بود.خیلی با زحمت درستش کردم وبعد ها در بادوباران پوسید.تینا رفته بود روی آن که میوه بچیند شکست وخورد زمین ومن زانویش را پانسمان کردم.دوستی های خوبی بود.به قول خان عمو سگ وگربه.زندگی مان را صرف بدست آوردن چیزهایی می کنیم که می دانیم از دستمان خواهد رفت.خیلی ها را بی رحمی از خود رانده ایم وتملق خیلی ها را گفته ایم که ارزشش را نداشتند.خیلی اخلاق ها را دوست نداریم ولی قسمتی از وجودمان شده اند.سالهای کسالت،خاطراتی که با حرص وولع از لابلای روزمرگی ها خودشان را بیرون می کشند.ته دلت می دانی شادی ها گذرا هستند وقانون سیگما خنده مساوی سیگما گریه بهزاد غلامپور همیشه صادق است.

گذشته ها خوب بود.کسی بود که با سرزنش همیشگی نگاهم می کرد وهمین اوج تکرار ناپذیری لحظه های من بود.گاهی به رخم می کشید که ذهنم منجمد شده وباید چیز جدیدی بنویسم وگاهی هم همه حرفهایی که در دلم تلنبار شده بود می نوشتم . اول وآخر خیلی از جمله ها از ذهنم فرار می کند ونمی توانم چیزی بگویم.دوستانی داشته ایم که سالهای سال یا ماهها با هم بوده ایم ولی بجز اسمشان واطلاعات کلی از آنها چیزی نمی دانیم.حالا افسوس می خورم چرا شجاعت حرف زدن با دوستان قدیم را نداشتیم  وکل دوستی ها وحرفهایمان رسمی ومحتاتانه بود.شاید می ترسیدیم از فکرهای بد.بخاطر گرسنگی جنس... ایرانی ها یا محدودیت های جامعه ما.بی پروایی هم بد نبود.کاش ده سال دیرتر دنیا می آمدیم ولی ذهنمان ده سال جلوتر بود.مثل حالا.کسانی که فکر می کردم هیچ اشتراکی با هم نداریم یا از من بدشان می آیدحالا می آیند سر می زنند ودلداری می دهند.دوستان مرتبط هم طوری خودشان را گم وگور کرده اند که گویا فقط چند دقیقه باهم بوده ایم.ولی سالهاست خاطراتمان گل گرفته شده.چهاهمیتی دارد اطلاعاتی که از خودمان وطرزفکرمان به بقیه می دهیم مفهوم باشد؟ روابط مجهول این خوبی را دارد که حرف می زنی وسبک می شوی.گاهی فکر می کردم اگر سر صحبت را با کسی باز کنم تمام طرز فکری که در مورد من دارد خراب می شود وآن حالت رسمی بین ما از بین می رود وحتی سلام وعلیک هایمان محو می شود.به قول برتولت برشت: افسوس که ما می خواستیم زمین را آماده مهربانی کنیم خود نتوانستیم مهربان شویم.

گاهی از خیلی ها خوشمان می آمد.او هم از ما خوشش می آمد.اگر برداشت بد دوستان نبود شاید خیلی حرفها داشتیم به هم بزنیم.این ترم آخری هم زدیم.ولی دیر شده بود.تمام دوران دانشگاه بخاطر ترس از آینده با زجر تمام شد واین آخری ها که یاد گرفتیم قاطی مردم شویم ودرد دل کنیم زود تمام شد.برگشتیم ومحکوم شدیم به زندگی مثل همه.نه تافته جدا بافته.در مورد فصل های عمیق دوستی ها وعشق ها نوشتم.از کوچه های معصومیت کودکی ها رسیدم به سالهای رشد وقیافه گرفتن هاوغرورها.خاطرات روزهای فقر را قلم زدم.گاهی احساس همان حشراتی را دارم که جمشید معاون با سنجاق ته گرد می چسباند روی یونولیت که پروژه بدهد.گاهی می ترسم فواره خون از تخته حشرات بپاشد روی تختخوابم.زمانی نهال دیواررا می فهمد که قدش از دیوار بزند بالا.ما کی دیواررا فهمیدیم؟برای درک حس زنده بودن چه چیزی نیاز داریم؟منی که در پناه نور ماه پنجره ام با تمام خفاش ها رابطه دارم؟ به قول فروغ:

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم      در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان    فارغ شوم زکشمکش وجنگ زندگی

 
نوشته شده توسط علی سعادت  | لینک ثابت |

سحر جمعه بیست و ششم تیر 1388 17:45

مهشید اس ام اس داده بیا بالا.ما بیداریم دایی جون.رفتم بالا وسحر آنجا بود.مهشید شیر توت فرنگی درست کرد بخوریم.صدای همزن سکوت سنگین اتاق را می شکست.طعم جالبی نداشت ونمی دانم چرا یاد پیمان ابدی می افتادم.قیافه سحر دردناک بود.مثل شیرخوارگاه آمنه.مثل بیمارستان کودکان سرطانی.مثل دختری که برای بنیاد امور بیماریهای خاص نشانش می دادند.

باید حتما برای رضا ورق پاسور ومیز بیلیارد وتخته نرد بخرم.رضا خودش را گم وگور کرده بود.نمی دانم هر چی دلخوری داشتم چرا یکهو غیب شد.قبلش می خواستم بگویم برای جایزه طلاق یک چیزی به بلندی برج میلاد بدهند به اوولی پشیمان شدم.چه کسی می تواند ادعا کند گریه کردن نقطه عطف شادی ها نیست؟ برای بعضی ها مرگ نقطه عطف خوبی است که بفهمی دوستت دارند یا نه؟ولی نیستی که ببینی.

 "پیش بینیات همیشه درست در میاد.برای من که همیشه درست بود."این اولین جمله ای بود که گفت.هنوز هم پادرد دارد وپاهایش را می مالد.ژل پیروکسیکام وماساژ پاها که البته من نیستم که ماساژ بدهم.دنیای من هم دنیای لوراز پام وکلردیاز پوکساید وتری هگزیفندیل وکلرپرومایزین است.سحرجان،به دنیای من خوش آمدی.راست است که چشمها کمتر اززبان دروغ می گویند. این روزها میوه ها هم برچسب می خورند چه برسد به آدمها.ارزش شنیدن فحش های مراهم نداشت ولی باید کمی با او حرف می زدم.کمی آرامش می کردم وکمی هم شاید بچه را می دیدم. شب خوبی بود.بهتراز شبهای خلوت زندگیم.از سروکله زدن با دوستان در مورد مسایل سیاسی روز مثل تئوریسین های جدید ماکیاولی وحامیان قدرت یا توام شدن بوی باروت وسیاست در روزهای فعلی بهتر بود.سحر تبدیل شده به دنیایی از مارک جیوانجی  ،جوردانو ،بولگاری ،دانیل هیچر،عینک پرسول وگابان وساعت اومگا،کفش کلارک وجوراب پیرگاردین،عطر گابریلو وکنزو وفراری ووووو.جالب است که تمام آرزوهایش برآورده شده.

درست مثل پاتک زدن به دبه های ترشی خان جون.مثل آن موقع ها که آب می ریخت توی نعلبکی و استکان را میچرخاند توی آن که برای ما چای بریزد.یاد روزی افتادم که رفته بودیم کرمان.شاید اولین سفر مجردی مان بود .در تمام جاهای دیدنی فقط از او عکس می گرفتم.عکسهایی که حتی یک بار هم ندیدمشان.در آستانه شاه نعمت اله ولی وحمام گنجعلی خان دستمان توی دست هم بود وتمام زن وشوهر های جوان ما را نگاه می کردند.راهنما در مورد سنگ حنا بندان حمام حرف می زد وهیچ کس نمی دانست برای چی چی استفاده می شده.چقدر به هم شباهت داشتیم.البته حالا هم تعدادی شباهت مانده بینمان.گاهی زندگی برای من سخت می شود برای تو هم همینطور.اند شباهت است مگر نه؟

بچه سحر توی بغل همه گریه می کرد جز من.همین است که بیشتر شک می کنم نکند...شباهت عجیبی به مادرش دارد.  

نوشته شده توسط علی سعادت  | لینک ثابت |

glide into the sky پنجشنبه هشتم اسفند 1387 18:4
از خاطرات قدیم با هر سبکی بنویسم باز هم می شود ادامه داد.از زمانی که از خاطرات دانشجویی ننوشتم تمام خوانندگان وبلاگم رااز دست دادم.نمی دانم.شاید از اعتراض بچه ها ترسیدم.شاید نخواستم به قول بعضی ها با آبروی بچه ها بازی کنم.خدا را شکر همه را پیدا کردم که در مورد خودشان برایم بنویسند.روزی که بروم می توانم با همه دوستانم ارتباط داشته باشم. وقتی جواب نامه هایت را نمی دادم،وقتی مهمان می آمد وسرم شلوغ بود،وقتی مهشید ورضا کامپیوتر را خراب کردند که مثلا من نوشتن را ترک کنم،وقتی تمام حرفهای من دروغ باشد وتو تنها حقیقت قصه ها،همین می شود که بدون وبلاگ نویسی زنده باشم.البته سایت کوهنوردی ام مخاطبان خاص خودش را دارد وبهتر است .پرسیدی آخرين باري که ديدمت کی بود؟ يادم نمي آيد.. ولي اين را کامل يادم هست که هر وقت مي ديدمت خندان بودی. خودت  را می گویم!پگاه هم حسابی شنگول بود.نمی دانم چرا  هر وقت من را مي ديد از خاطرات کودکي ام تعريف مي کرد. آن موقع ها بيشتر مي ديدمش. اين آخر ها خيلي عوض شده بود. چهره اش کاملا تغيير کرده بود. بيماري اش داشت خودش را نشان مي داد. کاري نمي شد کرد! نه از آن بیماری ها که دخل آدم را می آورد.نه.از آن بیماری ها که آدم را مجبور می کنداز این جمله ها  بنویسد: هوا نیمه ابریه و بارون نمیاد ... دیگه بارون نمیاد ... نمیاد .... با بچه های کوهنوردی این هفته رفتیم کوه صفه. بچه ها خیلی بزرگ شده اند.خانوم شده اند.شبهای بی خاطره تمام می شوند.چشم براه بمانی وکسی نیاید؟ مسافرت نیاید وتو هر شب بیرون دررا آب وجارو کرده باشی؟ خیره به هر چه جاده است مانده ام.از این همه رخوت وسکون خسته ام.پنداری شب حادثه فرا رسیده است.پنداری منم وآنسوی دار قالی دست های پینه بسته خان جون که تندوتند قالی می بافد.در فصل بی صدائی یا محکومیت صدا از دردهای دل خود گفتن دردی را دوا نمی کند.به قول دوستی مائیم که ارزان خرید وفروش می شویم نه دیگران.کلمه زیبایش را بگویم یوسف بازاری نه یوسف کاخ مصر. الان هرچقدر فکر مي کنم که بار آخر کجا ديدمت يادم نيست. هميشه از فرط خستگي روي صندلي نشسته خوابت مي برد. بچه که بودم با خودم مي گفتم مگر مي شود آدم اينقدر خوابش بيايد که همينطوري يکهويي خوابش ببرد؟! ولي اين تازگي ها صبح روزهاي امتحان که شبش بيدار مي ماندم و می فهمیدم خستگی یعنی چه، این هم مي فهميدم که نشسته خوابيدن يعني چه! "بالا بلندمن که شکر خنده می زنی       کار مرا به طرفه لب بسته می زنی" بر گلشن نگاه،مرا جانشین که نیست    امروز چشمهای مرا همنشین که نیست؟ این توبه شکسته که زنگار می زند  گلبانگ عیش در دل من زار می زند    من یک حباب گم شده در موج سرنوشت  یا تک سوار رفته به ژرفای سبزعشق ای فائز همیشه گریزان از این سکوت یکتای من تمامی این وسعت هبوط باغ وبهار من که به سرآمده است کو؟ آن یوسف رها شده مخمور ومست کو؟ سیر است چشم عاشق من از نگاه تو دور است دست من ز ضریح گناه تو می گفتم آن نگاه به چشمان من رواست گفتی که جان توست که درراه من فداست آن سبزه ای که شهوت مرغوب می تنید بانگ اذان توبه از این کوچه می شنید...
نوشته شده توسط علی سعادت  | لینک ثابت |