خاطرات علی سعادت
glide into the sky
پنجشنبه هشتم اسفند 1387 18:4
از خاطرات قدیم با هر
سبکی بنویسم باز هم می شود ادامه داد.از زمانی که از خاطرات دانشجویی ننوشتم تمام
خوانندگان وبلاگم رااز دست دادم.نمی دانم.شاید از اعتراض بچه ها ترسیدم.شاید
نخواستم به قول بعضی ها با آبروی بچه ها بازی کنم.خدا را شکر همه را پیدا کردم که
در مورد خودشان برایم بنویسند.روزی که بروم می توانم با همه دوستانم ارتباط داشته
باشم.
وقتی جواب نامه هایت را
نمی دادم،وقتی مهمان می آمد وسرم شلوغ بود،وقتی مهشید ورضا کامپیوتر را خراب کردند
که مثلا من نوشتن را ترک کنم،وقتی تمام حرفهای من دروغ باشد وتو تنها حقیقت قصه
ها،همین می شود که بدون وبلاگ نویسی زنده باشم.البته سایت کوهنوردی ام مخاطبان خاص
خودش را دارد وبهتر است .پرسیدی آخرين باري که ديدمت کی بود؟ يادم نمي آيد.. ولي
اين را کامل يادم هست که هر وقت مي ديدمت خندان بودی. خودت را می گویم!پگاه هم حسابی شنگول بود.نمی دانم
چرا هر وقت من را مي ديد از خاطرات کودکي
ام تعريف مي کرد. آن موقع ها بيشتر مي ديدمش. اين آخر ها خيلي عوض شده بود. چهره
اش کاملا تغيير کرده بود. بيماري اش داشت خودش را نشان مي داد. کاري نمي شد کرد! نه
از آن بیماری ها که دخل آدم را می آورد.نه.از آن بیماری ها که آدم را مجبور می
کنداز این جمله ها بنویسد: هوا نیمه ابریه و بارون نمیاد ... دیگه بارون نمیاد ... نمیاد ....
با بچه های کوهنوردی این
هفته رفتیم کوه صفه. بچه ها خیلی بزرگ شده اند.خانوم شده اند.شبهای بی خاطره تمام
می شوند.چشم براه بمانی وکسی نیاید؟ مسافرت نیاید وتو هر شب بیرون دررا آب وجارو
کرده باشی؟ خیره به هر چه جاده است مانده ام.از این همه رخوت وسکون خسته ام.پنداری
شب حادثه فرا رسیده است.پنداری منم وآنسوی دار قالی دست های پینه بسته خان جون که
تندوتند قالی می بافد.در فصل بی صدائی یا محکومیت صدا از دردهای دل خود گفتن دردی
را دوا نمی کند.به قول دوستی مائیم که ارزان خرید وفروش می شویم نه دیگران.کلمه
زیبایش را بگویم یوسف بازاری نه یوسف کاخ مصر.
الان هرچقدر فکر مي کنم
که بار آخر کجا ديدمت يادم نيست. هميشه از فرط خستگي روي صندلي نشسته خوابت مي
برد. بچه که بودم با خودم مي گفتم مگر مي شود آدم اينقدر خوابش بيايد که همينطوري
يکهويي خوابش ببرد؟! ولي اين تازگي ها صبح روزهاي امتحان که شبش بيدار مي ماندم و
می فهمیدم خستگی یعنی چه، این هم مي فهميدم که نشسته خوابيدن يعني چه!
"بالا بلندمن که شکر
خنده می زنی
کار مرا به طرفه لب بسته می زنی"
بر گلشن نگاه،مرا جانشین
که نیست
امروز چشمهای مرا همنشین که نیست؟
این توبه شکسته که زنگار
می زند
گلبانگ عیش در دل من زار می زند
من یک حباب گم شده در موج
سرنوشت
یا تک سوار رفته به ژرفای سبزعشق
ای فائز همیشه گریزان از
این سکوت
یکتای من تمامی این وسعت
هبوط
باغ وبهار من که به
سرآمده است کو؟
آن یوسف رها شده مخمور
ومست کو؟
سیر است چشم عاشق من از
نگاه تو
دور است دست من ز ضریح
گناه تو
می گفتم آن نگاه به چشمان
من رواست
گفتی که جان توست که
درراه من فداست
آن سبزه ای که شهوت مرغوب
می تنید
بانگ اذان توبه از این
کوچه می شنید...
نوشته شده توسط علی سعادت
| لینک ثابت |

