تبليغاتX
خاطرات علی سعادت - سال نو مبارک
سال نو مبارک چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 6:58

یکی از بچه ها پرسیده شما چه کرمی داشتید که روی همه اسم می گذاشتید؟نوع کرم را نمی دانم ولی از همان دوران ابتدائی که یادم می آید همه برای خودشان القاب واسامی داشتند.بعد از کلاس دوم که برای اولین بار معلم مرد دیدیم اسم گذاشتن مثل بوی قلیان خان عمو یک چیز عادی شده بود.اسم خود معلم آقا سیگاری بود که بیچاره همان سال شهید شد.محمد پوست کلفت،حسین مفو،اکبر دراز ،مهدی شلغم،مهران کپک زده،رضا تشی که معنایش به فارسی می شد جوجه تیغی ووووو...حتی بچه های محل هم با اسم شناخته می شدند.انیس شاشو که حالا موهایش را کاملا دکلره می کند وزرد خالص می شود،اعظم مدونا که مدام دنبال آهنگ های مدونا بود،ترانه لغ لغو که مدام می خورد زمین ویک جایش توی گچ بود،وخود سحر که سحر گیس بریده بود.چقدر جدول ضرب از این مونگول ها می پرسیدم که درست وحسابی حفظ کنند.بعد هم که حیاط خانه ما می شد کلوپ فوتبال دستی دخترهای محل وهمان جا بود که یکروز روناک از درد به خودش می پیچید ومن بابا را صدا زدم واو را رساند بیمارستان ومعلوم شد این زنبور نبوده که اورا زده بلکه پدیده ای بنام آپاندیس بوده است. چقدر داستان در مورد جن وپری از بچه های توی مسجد می شنیدم ومی آمدم برای بچه ها تعریف می کردم که شبها از ترس نتوانند توی باغ راه بروند.چقدر روزهایمان پراز صابون کاغذی بود وسرزانوهای پاره وسیب که می خوردم دستانم نوچ می شد وتو یادم دادی باید سیب را میک زد که آبش راه نیفتد روی دستها.چقدر میکروب ها ترسناک بودند که زیر میکروسکوپ کلاس علوم کاریمان کرد که حتی اگر خودکار(که کلاس سوم معلم اجازه داد با مداد ننویسیم) می افتاد زمین می بردیم می شستیم.یا لیوان های تاشو را ماهی یکبار گم می کردیم که یکی بدون میکروب برایمان بخرند. مریضی ها هنوز هست ولی با مدل های جدید.پگاه این هفته یک مدل عجیبش را گرفت که دکتر مجبور شد ده سانتیمتر از روده اش را بردارد.جالب است قبل از رفتن به اتاق عمل از من حلالیت می خواست؟؟؟ من هم گفتم شما مومن ها نباید بترسید .خندید.به قول اس ام اس آخرش مومن اگر مومن باشد سراز سجده بر نمی دارد. راستی به من ثابت شد ارزش گوسفند از آدم بیشتر است.نه به خدا سیاسی نمی گویم.ما با ماشین شرکت زدیم به یک گوسفند که دویده بود وسط جاده وچوپان کم مانده بود یکی دوتااز بچه های شرکت را قصاص کند.چون می خواستیم کار به پلیس نکشد واداره نپرسد در ساعت اداری کنار چشمه ها چه می کردید هر چه پول بود تکاندیم ودادیم به طرف تا با غرغر فراوان راضی شد. خودم هم که ماه قبل تصادف کرده بودم وکلی خسارتم شد.یک تریلی خواب آلود جلومان قیچی کرد وزدیم به ماشین دیگری.ناراحت نباشید سالمم. فاز2: چکمه های بلند که مد شده بود چهار سال از تو عقب بود.زمانی که ار آلمان آمده بودی درست مثل مامان شاسخین بودی که مدام خاطره می گفت وادعای خارجی شدن می کرد.ومن همان موقع تازه شروع کرده بودم به رهایی از بند عقیده وجناح ومسلک ومقدسات وخشونت وریا.چیزهایی که در مجموع تصویر یک ایرانی رادر ذهن همه دنیا می سازد.وبعد اصلی اش که مخصوص ماست ودنیا ندارد: رسیدن به عشق.دوستان هدف از رفتنم را می پرسند ولی کسی هدف از نماندنم را نمی پرسد.یک سال آخری سخت خواهد گذشت.چون انتظار برای هر چیزی که باشد دردناک است.وقتی حافظه دوستان قد یک فندق شده وروزهای خوب زندگی را به یاد نمی آورند یا وانمود می کنند فراموش کرده اند من چرا بنویسم؟بهتر است از سوژه های معمولی بنویسم.از دوغ فروش توی کوچه روبروی مدرسه که مدیر وناظم نانش را آجر می کردند یا از غرق شدن حمید اصغری در دریا؟ بیچاره تازه شایعه اش در مورد مردن من گرفته بود که خودش... هدف از نوشتن این است که مثل جلد کتابهای ابتدایی بی مصرف نمانی.هویت درونت مخفی شده باشد وکلمات را چنان آبپز کنی که نتوانند بگویند وشنیده شوند.تمام پرنده ها کنار برکه ای آبستن می شوند که شاعری آنجا چند خطی نوشته باشد.من دلخوشم به هو هوی درویش های همنوردم در کوهستان وغارهای خلوت وذکرهایشان.من دلخوشم به همین کادوهایی که دوستان برایم فرستادند.ما عروسکی کوک شده نیستیم که دور خود بچرخیم وبی اختیار وبی عصیان حرف بزنیم.بد نامی ات مبارک.  
نوشته شده توسط علی سعادت  | لینک ثابت |