
فاصله میان ما کم وکمتر شد.تغییرات را دارم در همه چیز ایجاد می کنم.دیدی که حرف بزنم برخلاف عقیده تو روی آن می ایستم.محل کارم وحتی شهر محل زندگیم را عوض کردم.سعی می کنم متلک هم بارت نکنم و اسرارت را حفظ کنم.سرپرست شدم وکلی کلاس کاری ام در اداره رفت بالا. چیزی که می گفتی لیاقتش را ندارم.خیلی چیز ها که می گفتی اگر لیاقت داشتم خدا به من می داد حالا گویا خدا از لج تو دارد به من می دهد.خانه شیکی هم گرفتم.شهر جدید،خانه جدید،دوستان جدید.وسط اسباب کشی بودم که پسر صاحبخانه دوید دم در وگفت ذوب آهن چهارتا گل عقب است وتیم من قهرمان شده.به قول صادق خر کیف شدیم.کارگرها هم از فرصت استفاده کردند وتا دیدند حواسمان نیست چند تااز ظروف چینی وکریستال را با بی مبالاتی شکستند.ما که از یک هفته قبل بازی عزاداری می کردیم که قهرمانی از دستمان پرید.من که حدس می زدم فولاد وآهن تبانی کنند.یاد روزهایی افتادم که می نشستی وبرای پرسپولیس می پریدی هوا.ما هم می نشستیم از لج تو بازی های پرسپولیس را می دیدیم وتا گل می خورد می پریدیم هوا وسروصدا می کردیم تا حرص بخوری ودری وری بار تیم ما کنی.چقدر حرص می زدی که هرکس تیم خودش را تشویق کند.مشکل ورود به ورزشگاهت که حل نشد ولی آنجا که بودی مشکل ورود به پانسیون های مختلط وکاباره ها وپارتی ها را نداشتی.فکر نمی کردی من بیایم آنجا ومهمانی ها را ببینم.فکر نمی کردی من خان عمو را راضی کنم که تو را از آنجا بیاورد وبفرستد مالزی؟

