
سراغی از خودت بگیر.
همه دوستان جن زده من در حسرت دوست دخترهای درست وحسابی اند.یا دنبال نامزدی خوب می گردند.از خط ریش دوستان اهل فن گرفته تا نمایشگاه عکس تحریم شده من در مورد پوشش زنان ایرانی.چیز بدی نگفتم.زنان سینمای ایران را با تکنیک های تصویری ساختم که با روسری می خوابند،با مانتو توی خانه راه می روند وبا روسری به حمام می روند.مگر کسی چیزی جز این در سینمای ما دیده است؟
ازدحام قهوه وسیگار ودیازپام بود.قطعات بدنم جایی خوابیده بودند کنار کسی جز تو.صورت آینه ها با رژ سیاه آرایش شده بود.وتو با هر کسی خوابیده بودی جز من.شده بود با کسانی دوست باشم که تنهایی را با نوشیدن هضم می کنند وگرفتاری ودرد را با دود.گفته بودم این روز خواهد رسید.قندیل ببندی از سرمای درونت ودست گرمی نباشد که ذره ای امید به تنهاییت بتابد.کوه ها هم چنان خسیس شده اند که تنهایی وسکوت رااز ما می دزدند.کوه ها هم پر شده از کسانی که جایی برای لاس زدن نداشته اند،به .... پارتی های آزاد در طبیعت بیش از صندلی عقب ماشین عشق می ورزند وبه خواب های لزج معتادند .کسانی که تاریکی دره ها را از همنوردها می دزدند و...
انگشت اشاره ام را با انگشت کوچکم تاخت زده ام که بشود به پشت سری ها یا همان جا مانده ها اشاره کرد.ومن شعورم باکره می ماند در این هزار روزی که تنها بودم.به قول دوستی عزیز هوا چنان سرد شده که همخوابهایمان پتو را به نفع خودشان از روی ما کنار می کشند.روزهای خوب مرده اند.روزهایی که خرج غذا وبلیط نمایشگاه از پولی که برای کتاب خریدن داده بودیم بیشتر بود.همانجا بود که من گفتم نمایشگاه کتاب تداعی عینی قانون جنگل است.هر چه داراتر بیشتر.برنده تر.شادتر.دست پرتر.
ممنون که چسب زخم خوبی برایم بودی.حداقل تو معنی نامه هایم را می فهمی.گرچه معرفت تکه ای گمشده از پازل وجود توست.تو را به خدا واژه طلاق را به زندگی ات دعوت نکن.همانطور که قشنگ حرف می زدی.تمرین باکلاسی می کردی.خیابانها را مثل کف دست بلد بودی وهزار تا دوست در تهران وشیراز ومشهد داشتی.شعور بیان خاطرات خوب را ندارم نه که دیگران ظرفیت شنیدن نداشته باشند.همین.
درحباب خیال نازک من غفلت کودکانه ای جاریست
چه کنم من که از سراب شعور حرفهایم همیشه تکراریست
خوش به حال منی که پنجره ام روبروی دو قاب چشم شماست
گریه هایم همیشه دیدنی و خنده هایم همیشه اجباریست
چه بخواهم چه بی اراده شوم سهم اندیشه های من تو شدی
چه کنم من که درد من مخفیست درد من لحظه های بی کاریست
غرق حسرت نمانده دستانم که اسیر یگانه پنجه توست
قفل دستان گرم ولبهایت مقصد من به چاردیواریست
نقش سی پاره دل من بود که لگد مال بغض تو شده بود
محو سرگیجه های تازه شوم که درونم همیشه بیداریست.

