تبليغاتX
خاطرات علی سعادت - مالزی
مالزی پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 23:42

تمام چیزهای داخل کمدم را بیرون ریختم وچیزهایی که روزی برایم مهم بودند بخشیدم به این وآن.این هم درسهای جدید مهشید برای فراموش کردن گذشته ها.فیلم های ویدئویی، سی دی ها، عکسها وفیلم ها را زدم توی هارد یک ترابایتی جدیدم وآنها را دور ریختم.نوعی فنگ شویی بود شاید.چند تا گل مریم گرفتم که فضای اتاق عوض شود ولی یکی دوروز بعد دیدم تمام خانه پراز هزار پا شده است ومجبور شدم همه را ببرم توی حیاط.اتاقم ساده وبرهنه شده است.چهارتا گونی کتاب را بردم جمعه بازار کتاب اصفهان وهمه را فروختم.حتی پریز برق را دیمر کردم که نور اتاق را کم وزیاد کند.چیزی شاعرانه یا مهمان دوست. مهشید عزیز مدتی صبحها که می خواست برود دانشگاه برایم آب پرتقال می آورد ولی خودم جدیدا زده ام به ماء الشعیر چون می گویند آدم را چاق می کند.ما که همش در این 61 کیلو درجا می زنیم.

و شخصیت داستانم حالا با ماشین هفتاد میلیونی اش که فقط سه چهار میلیون سیستم دارد می آید ومثلا به بچه ها سر می زند.مهشید بازیگر خوبی نیست ونمی تواند نفرتش از اورا پنهان کند.شتری که در خانه خیلی ها می خوابد آمده خوابیده روی او واو هم طلاق گرفت.حس عجیبی داشتم.گرچه می توانستم مثل همان قدیم ها با یک تلفن اورا بکشانم خانه وافقی اش کنم ولی وجدانم اجازه نمی دهد.دلم برای بچه می سوزد.پدر کراکی اش که اصلا برایش مهم نبود وحالا شبها که نعشه می کند ومی آید در خانه شان مامورهای صدوده می آیند اورا می برند.حس عجیبی است نه؟ باید بگویم چوب خدا بود ولی نمی گویم.نمی دانم چرا مردها زنها را بوالهوس می دانند وزنها مردها را هرزه وآشغال. کمی که دنبال دلیل جدائیشان گشتم رضا گفت آخه دائی جون،مردم که از داداششون پشت چراق قرمز لب نمی گیرن؟ هر کی ببینه یه چی میگه دیگه؟ ومن هر اتفاقی که می افتد بیشتر توی فکر فرو می روم.به قول دن ویتو کارلیونه زندگی یک درد بزرگ است که گاهی التیام می یابد ولی همیشه یک درد بزرگ است.

مهشید ورضا را بردم مالزی.با سهامی که خان عمو در یکی از شرکت ها در زمان جوانی خریده بود وحالا حسابی گران شده است.از لنکاوی وپنانگ و سانول لاگون گرفته تا پارک آبی وآکواریوم وباغ پرندگان وبرجهای دوقلو. با دوربین نیکون دی نود جدیدم کلی عکس از این دو تا بچه افسرده گرفتم.کلی هم از خجالت انبه ها وآناناس ویک میوه بی مزه بنام استار فروت در آمدیم. از همه جالب تر باران های تند ودانه درشت در گرمای شدید هوا بود.یاد روزهای آب بازی در حیاط می افتادم که چطور لباس به بدنت می چسبید ومن چشم چرانی می کردم.حیف که شیراز واصفهان وتبریز ما مدیریتی توریستی ندارند.وگرنه ما مقام اول جذب گردشگر دنیا بودیم. گذشته از میوه های بی مزه نکته ای که برایم جالب بود این بود که حتی بچه های چهار ساله هم انگلیسی را مثل بلبل حرف می زدند.حتی بهتر از لیسانس های ما.ما هم در سواحل زیبا کلی دوست مالایایی پیدا کردیم ودور از چشم بچه ها یکی دوتا را بردیم هتل که گندش پیش بچه ها در آمد.ولی به رویم نیاوردند.الحق که مسلمانی آنها هم جالب بود.موقع اذان که روزی شش هفت بار بود حتی فاحشه هایشان هم گم وگور می شدند وبه قول رضا می رفتند نماز جمعه.حجاب هم که نگو ونپرس.با حجابهایشان باید یک کلاس حجاب برای ایرانی ها می گذاشتند.داخل هتل هم نمازخانه زیبایی بود که تا ما نماز می خواندیم یکی دونفر زل می زدند به ما وحتی یکی از نمازمان فیلم گرفت که کاش سراز یو تیوب در نیاورد.برجها هم که به قول مرحوم حسین پناهی به این گندگی بود.ما که در کشور خودمان اندازه ملوان های انگلیسی هم اهمیت نداشتیم آنجا مهم شده بودیم وفقط از ما سوالات سیاسی می پرسیدند.گرچه کلا آنها از توریست بدشان می آید .از سرعت اینترنت هم بگویم که واقعا برای ایرانی ها متاسف شدم.ذوق مرگ شده ام که خبر طلاق تورا شنیدم.خاطرات نوستالژیک من باید وارد مرحله جدیدی شود.شاید شبی صد هزار تومان پایین تر بیاید.من هم ذوقم را برای بچه ها نشان دادم.آنقدر برای مهشید لبا س رنگارنگ خریدم که از شکل پسرها به شکل دخترها درآمد.همین ماه قبل بود که با هزار زحمت راضی اش کردم برود پیش عمه مهری تا صورتش را بند بیندازد ودستی به ابروهایش بکشد.عمه هم سنگ تمام گذاشت.طوری که رضا با دیدن خواهرش شوکه شدودر جا خشکش زد.مطمئنا صف خواستگارها از این هفته ردیف می شود.به قول مالایایی ها او کلی س.ک.... شده بود(می ترسم فیلترم کنند) وفروشنده لوازم آرایشی کلی برایم درددل کرد که چرا مهشید مژه دارد ولی آنها ندارند ومن کلی با او همدردی کردم.نمی دانم از کجا بنویسم.به قول دوستی بگذار تصور كنند تصويرت در آينه ذهن زني خوشنام شكل گرفت.گرچه حالا کاملا شکلش رااز دست داده برای همه.همین.

نوشته شده توسط علی سعادت  | لینک ثابت |